یادش بخیر. روز درگذشت امام رو خوب یادم هست. بچه بودم ولی خیلی ناراحت شدم. یادمه کوچیک تر که بودم همیشه برنامه کودک، مسابقه هفته، فیلم سینمایی پنج شنبه شب های شبکه اول، روایت فتح و «سخنرانی های امام تو جماران» برنامه هایی بود که حتماً می دیدم. موقع صحبت های امام تو جماران سرم رو به تلویزیون می چسبوندم تا ببینم ته حسنیه چه خبره. هیچ وقت هم نمی فهمیدم که اون ته چه خبره. همیشه دوست داشتم برم اونجا ولی هنوز قسمت نشده. همیشه خواستم بفهمم که آخه امام که اون بالا نشسته پس چطور سر امام یهو از وسط جمعیت در میاد. نفهمیدم، هنوز هم نفهمیدم که امام واقعا که بود. خیلی های دیگر هم که مدت ها با امام بودند هم نفهمیدند. خیلی ها ضد امام شدند. خیلی ها مجذوب امام. خیلی ها برای امام معادل سازی می کنند. اما امام را نشناختیم. امام را نتوانستیم بشناسیم و بشناسانیم. مخصوصا برای نسل جدید. هم سن و سال های من آخرین کسانی هستند که خاطرات مبهمی از امام به یاد دارند. خمین که رفته بودم در خانه امام به همان خاطرات کودکی فکر می کردم. به امام، به کسی که تاریخ را تکان داد.
حالا خیلی ها میان ما و امام دیوار کشیده اند. خیلی ها دوست ندارند امام را آن طور که دوست داریم بشناسیم. دوست ندارند، اما من دوست داشتم آن طور که می خواهم امام را بشناسم. حالا هر کسی که میخواهد یا نمی خواهد. اما من امام را هر طور که دوست دارم می شناسم. امام اگر امام بود عارف هم بود. سالک هم بود. سیاستمدار بود. خونسرد بود و از همه جالب تر، عجیب بود آنقدر عجیب که هنوز نفهمیدند چرا. می گویند خانواده اش را از وارد شدن در سیاست نهی می کرد. می گویند گفته است بعد از من هیچ نگویید. گفته اند من هم شنیده ام. «مصطفی خمینی» زمان شاه کشته شد. «حاج احمد» هم چند سال پیش پر کشید.
بگذریم. فقط با دیوان حافظ فال می گیرم. اما این دلیل نمی شود که تفالی به دیوان دیگر شاعران نزنم. همانطور که آتشی، شاملو، اخوان و دیگران جوابم را دادند. به سراغ کتاب دیوان امام رفتم و این شعر آمد.
شب وصل
یک امشبی که در آغوش ماه تابانم
ز هر چه در دو جهان است روی گردانم
بگیر دامن خورشید را دمی ای صبح
که مه نهاده سر خویش را به دامانم
هزار ساغر آب حیات خوردم از آن
لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم
خدای را که گر چه سـّّری نهفته اندر عشق
که یار در بر من خفته، من پریشانم
ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق
که همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم
هزار سال اگر بگذرد از این شب وصل
ز داستان لطیفش، هزار دستانم
مخوان حدیث شب وصل خویش را، «هندی»
که بیمناک ز چشم بد حسودانم