« May 2006 | آدم اول | July 2006 »

June 11, 2006

برای تیم ملی و من دعا کنید

سلام
من فعلا می خوام برم و تا یک ماه دیگه بر نگردم. می خوام برای کنکور درس بخونم. امیدوارم قبول بشم. برای تیم ملی هم دعا کنید. امیدوارم امام زمان کمک کنه. به قول بعضی ها امام زمان که تا اینجا این همه کمک کرده، این دوتا هم روش. دعا کن تیم ملی فوتبال بالاتر بره. دعا کنید که آدم تو کنکور قبول بشه.

June 8, 2006

موضوع انشاء: امروز خود را چگونه گذراندید؟

چند دقیقه ای بیشتر به ساعت 5 نمانده است. آدم فکر می کند که خیلی چیزها را می خواهد بنویسد اما وقتی که قلم بدست می گیرد و کاغذ را جلویش می گذارد، دیگر نمی داند چه باید بنویسد.
بیشتر از بیست دقیقه است که در ترافیک گرفتارم. خیال نکنید ترافیکی که از آن طرف شهر بخواهم به یک طرف دیگر بروم. نه. تمام این مدت فقط از آن طرف میدان انقلاب رسیدیم این طرف و حالا مانده ایم جلوی دانشکده دامپزشکی. گرما فقط در تمام کفشم چرخ می زند. خیابان پر است از اتومبیل هایی که فقط یک نفر نشسته پشت فرمان و در این خیابان های پر ازدحام یک کار می کند. کلاچ، ترمز. کاش با مترو می رفتم. فردا جام جهانی شروع می شود. دو پسر بچه که هنوز پایشان به زمین نمی رسد رو صندلی جلوی من نشسته اند و تفسیر فوتبال می کنند خدایی هم یک چیز هایی می گویند که بچه های هم سن و سال من در آن سن نمی گفتند.
بالاخره چراغ سبز شد. چهارراه اول را رد کردیم. یک نفر در قسمت زنانه اتوبوس مجله موفقیت را به خیال بدست آوردن موفقیت با ولع زیاد می خواند. چهارراه دوم را هم رد کردیم. باد گرم می خورد به آدم. من گرمم است. من گرمم است. اقصی نقاط بدنم خیس عرق شده است. اینجا تهران است. حالا در کویر و کنار دریا از گرما و رطوبت نفس کشیدن سخت شده است.
من که مدتها موفقیت خواندم و چیز مشخصی کسب نکردم. خودم را گول نمی زنم. مگر وقتی آبدارچی مجله موفقیت سال ها آبدارچی همانجا می ماند، می شود فقط با حرف موفق ماند؟ موفقیت همان چیزی است که در این گرما بخار شد و در آسمان گم شد.

June 4, 2006

تفال دوم و یاد امام

یادش بخیر. روز درگذشت امام رو خوب یادم هست. بچه بودم ولی خیلی ناراحت شدم. یادمه کوچیک تر که بودم همیشه برنامه کودک، مسابقه هفته، فیلم سینمایی پنج شنبه شب های شبکه اول، روایت فتح و «سخنرانی های امام تو جماران» برنامه هایی بود که حتماً می دیدم. موقع صحبت های امام تو جماران سرم رو به تلویزیون می چسبوندم تا ببینم ته حسنیه چه خبره. هیچ وقت هم نمی فهمیدم که اون ته چه خبره. همیشه دوست داشتم برم اونجا ولی هنوز قسمت نشده. همیشه خواستم بفهمم که آخه امام که اون بالا نشسته پس چطور سر امام یهو از وسط جمعیت در میاد. نفهمیدم، هنوز هم نفهمیدم که امام واقعا که بود. خیلی های دیگر هم که مدت ها با امام بودند هم نفهمیدند. خیلی ها ضد امام شدند. خیلی ها مجذوب امام. خیلی ها برای امام معادل سازی می کنند. اما امام را نشناختیم. امام را نتوانستیم بشناسیم و بشناسانیم. مخصوصا برای نسل جدید. هم سن و سال های من آخرین کسانی هستند که خاطرات مبهمی از امام به یاد دارند. خمین که رفته بودم در خانه امام به همان خاطرات کودکی فکر می کردم. به امام، به کسی که تاریخ را تکان داد.
حالا خیلی ها میان ما و امام دیوار کشیده اند. خیلی ها دوست ندارند امام را آن طور که دوست داریم بشناسیم. دوست ندارند، اما من دوست داشتم آن طور که می خواهم امام را بشناسم. حالا هر کسی که میخواهد یا نمی خواهد. اما من امام را هر طور که دوست دارم می شناسم. امام اگر امام بود عارف هم بود. سالک هم بود. سیاستمدار بود. خونسرد بود و از همه جالب تر، عجیب بود آنقدر عجیب که هنوز نفهمیدند چرا. می گویند خانواده اش را از وارد شدن در سیاست نهی می کرد. می گویند گفته است بعد از من هیچ نگویید. گفته اند من هم شنیده ام. «مصطفی خمینی» زمان شاه کشته شد. «حاج احمد» هم چند سال پیش پر کشید.
بگذریم. فقط با دیوان حافظ فال می گیرم. اما این دلیل نمی شود که تفالی به دیوان دیگر شاعران نزنم. همانطور که آتشی، شاملو، اخوان و دیگران جوابم را دادند. به سراغ کتاب دیوان امام رفتم و این شعر آمد.

شب وصل

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم
ز هر چه در دو جهان است روی گردانم
بگیر دامن خورشید را دمی ای صبح
که مه نهاده سر خویش را به دامانم
هزار ساغر آب حیات خوردم از آن
لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم
خدای را که گر چه سـّّری نهفته اندر عشق
که یار در بر من خفته، من پریشانم
ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق
که همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم
هزار سال اگر بگذرد از این شب وصل
ز داستان لطیفش، هزار دستانم
مخوان حدیث شب وصل خویش را، «هندی»
که بیمناک ز چشم بد حسودانم