سی و یک شهريور
چند وقت پیش، فکر میکنم حدود اردیبهشت ماه بود که با یک هواپیمای توپولف دقیقا مثل همونی که توی مشهد دچار سانحه شد و دقیقا همون شرکت برای برنامه رفتم آبادان. بالهای هواپیما زرد شده بود و تو قسمت عقب هواپیما بد جوری صدای موتور می پیچید. وقتی تو آسمون بودیم گاه و بی گاه کسی چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار که اشهد می خواندند. بی ربط هم نبود اگر شما هم جای ما بودید و تغییر صدای موتور و تکانهای عجیب هواپیما را شاهد بودید اشهد میخواندید. ا کنار بال بودیم و تکانها و صداها را بیشتر حس می کردیم. وقتی هم که به کوههای تیز زاگرس نگاه می کردیم حساب کار دستمان می آمد که با این حساب تکه بزرگمان گوشمان است.
حدود یک ساعت در آسمان بودیم تا حس کردیم که خلبان روس ما را به زمین نشانده است. کولرها را قطع کرد و یهو نفس کشیدن سخت شد. گرمای آبادان به پوستمان رسید. آبادان را از بالا دیدیم. به عراق هم نگاهی انداخته بودیم. اما از روی زمین دنیا طور دیگری بود. حالا برای اولین بار پا گذاشته بودم به منطقه ای که از کودکی حس قریبی به آن داشتم. جایی که زمانی هر وقت تلویزیون را روشن می کردم از اینجا صحبت می کرد و وقتی دبستان می رفتم دیکته اش را می نوشتم.
حس عجیبی نداشتم. زمانی که نخلستانها و غروب اروند را از چند سانتیمتری آب تماشا کردم غمگین شدم. این طرف ایران بود. آبادان و خرمشهر و اروندرود. آن طرف عراق بود و بصره و شط العرب. بغضم گرفته بود. چیز عجیبی در سرم حس می کردم. نفسم تغییر کرده بود یهو فرو رفتم در خاطرات روایت فتح. همان موقع که پنجشنبه شبها تلویزیون نشانش می داد. فیلمهای جنگی از جلوی چشمم رژه میرفتند. محليها میگفتند اروندرود پر است از توپ و خمپاره و مین. آب پر است از جنازه و گوشت و استخوان کسانی که بین آهن پارهها و سلاحها گیر کرده اند. سرهای بیرون مانده قایقها و یدک کشها گواه این ادعاها بود.
گذشتیم و رفتیم به سمت نخلستانها. درختانی که روزی بهترین خرماهای این مملکت را می ساختند. می گویند واحد شمارش سه چیز نفر است. آن هم به خاطر اینکه می گویند احساس دارند. اولی انسان است. دومی شتر که وقت ناراحتی گریه می کند و سومی نخل است. آنهایی که جنگ را با چشم خود دیدند میگویند زمانی که خمپاره ای می ترکید و ترکشها به درختان خرما برخورد می کرد، برگهای نخل پایین می آمد، پژمرده میشد و میریخت. باز هم دلم گرفت برای همه آن نخلهایی که سر بریده بودند و سوخته که سیاهی شان هنوز از جنگ مانده بود.
به جزیره مینو رفتیم به همان جایی که حاتمی کیا برایش فیلم ساخته بود. در آبادان گشتیم و به خرمشهر رفتیم که امام گفته بود «خرمشهر را خدا آزاد کرد» انگار امام راست می گفت. از آن طرف اروند رود که بصره است تا این طرف که خرمشهر است بیشتر از 100 قدم راه نیست. از آبادان که نگاه می کردیم، چراغهای خرمشهر با بصره چسبیده بود آن میان کم سویی نورهای زرد گواه می داد که لب مرز است.
رفیقی در دانشگاه داشتم که آبادانی است و علی آبادان صدایش می کنیم. مثل تمام آبادانیها. تی شرت آستین کوتاه، چهره سبزه، صندل لا انگشتی و عینک دودی. دوستان اهوازی ام را نتوانستم ببینم. اما علی از آبادان و خیابانهایش گفت. سمبوسه می خوردیم و حرف می زدیم. می گفت آبادان تازه داره درست میشه. هیچ وقت نمیتونه به زمانی برگرده که عروس ایران می نامیدنش. هی تکرار می کرد اینجا هیچ چیزی نداره. الکی داری می گردی. تهران خیلی بهتره. از آوارگیهایشان در دوران جنگ برایم زیاد گفته بود. از اینکه مدتی به اصفهان رفته بودند. شاید برای همین است که می گویند شاهین شهر، شهر جنوبیها است. آوارگان جنگ به آنجا پناه بردند. چهره اکثر آدمها سبزه است. موهای فر خورده که داد میزند که صاحبش اهل جنوب است. آواره ای که جنگ، دار و ندارش را گرفت.
دو طرف کانالهای خوزستان هنوز به مدد پلهای شناور باقی مانده از جنگ به هم متصل است. گاو میشها هم گاهی سر از آب بیرون می آورد و به اطراف نگاهی می اندازند. همان طور که گاومیشهای آتش در خرمن سرشان را بیرون می آوردند. به خرمشهر که رفتیم سری هم به موزه شهدای شهر زدیم. کاش همه موزهها مثل آن بود. ساختمانی که اولین بار شرکت تالبوت برای تاراج نفت ایران اختیار کرده بود همین ساختمان موزه بود. در زمان جنگ و اشغال شهر مقر فرماندهی عراقیها شده بود. خیلی از سوراخها و خرابیهای ساختمان را مرمت نکرده بودند. چون یادگار جنگ است. شبیه همان ساختمانهای مخروبه ای که در ویتنام به صورت موزه جنگ با آمریکا باقی مانده است.
زیر بعضی از سوراخها تابلویی بود که می گفت کدام با چنین دقتی آن را هدف قرار داده است و با یک شلیک آر پی جی به دقیق ترین نقطه زده است. موزه مثل موزه تهران نبود که از همان بدو ورود چشمهایت را با پوتین پاره، استخوان، چفیههای پاره و کلاه خودهای سوراخ شده از گلوله کاتیوشا سیر کند. نقش پرچم دانمارک در کنار پرچم آمریکا و اسراییل تازگی داشت. ریز ترین قرآن دنیا اولین بخش موزه بود که به محض گذر از در دیده می شد. دیوار نوشتههای عراقیها را دست نزده بودند. دوچرخههای خراب و قراضه، تلویزیونهای شکسته، وسایل شخصی عراقیها و بسیاری چیزهای دیگر که تحسین بیننده را به دنبال خود می کشد. روبروی موزه هم رود است و کشتی و لنج.
می گویند اقتصاد خوزستان پشت پل گیر کرده است. راست می گویند. حالت پلهای استان به شکلی است که به کشتیها اجازه تردد در رودخانه را نمی دهد. حتی بسیاری از قایقها هم این توانایی را ندارند. عمق آب توانایی جذب کشتیهای بزرگ را دارد اما کارخانههایی در خوزستان به خاطر همین پلهای کم ارتفاع یا ورشکست کردند یا هیچ وقت به مرز تولید نرسیدند. هیچ کسی هم به این نکته فکر نمی کند در خالی که بسیاری آن را می دانند.
موقع برگشتن خودم هم شروع کردم به اشهد گفتن. هواپیما روی آسمان تهران تکانهای وحشتناکی می خورد. نزدیک بود سری جدید خبرنگاران به جرگه شهدا بپیوندند. فرودگاه آبادان برایم خاطره انگیز شد. خاطره ای که جای گفتنش اینجا نیست. اما تمام خاطرات سفر چند هفته پیش برایم زنده شد. زمانی که فیلی را دیدم که ماجرایش در آن حوالی می گذشت. حتما حدث زدید که چه فیلمی را می گویم. فیلم به نام پدر.
فیلم به نام پدر برای من خاطره تمام آن 36 ساعتی است که جنوب را دیدم. تمام خاطرات و تمام صحنهها برایم زنده شد. از تمام فیلم صحنههای فرودگاه را از همه بیشتر دوست دارم. اصلا بگذارید رک بگویم عاشق فیلمهای «ابراهيم حاتمی کیا» هستم. چه برایم خاطره ای داشته باشد و چه آنکه اصلا بعضی فیلمهایش را ندیده باشم. بعد از او، «رسول ملاقلی پور» را دوست دارم. حالا این روزهای سالگرد شروع جنگ زمانی است که به هر بهانه ای تمام آن خاطرات برایم زنده شود. خاطرات جنگ، خاطرات بمب باران شهرها، فیلمها، روایت فتح و ...
بعضيها به من و خيليها مثل من ميگن كه به تيپتون نميخوره اهل جنگ باشيد يا شهيد و جبهه چيزي بفهميد. اما كاش ميشد زماني دين آدمهاي جنگ رو ادا كنيم نه اينكه بخواهيم به بعضيها اهل جنگ بودن خودمان را ثابت كنيم.
نظرات
پر از نوستالژي هاي هيچ وقت نداشته!
Posted by: باربد آذربد | September 25, 2006 1:37 AM
سلام
دیشب دوباره یاد روزهای جنگ افتادم 4 سالم بود که گفتن عراقیا 15 کیلومتری شهر هستن کوکتل مولوتف درست میکردن تو خونه من نوشابه ها رو خالی میکردم و شیشه هاش رو مدادو به دایی مجید و سعید...
Posted by: Anonymous | March 10, 2007 2:01 PM
ولی هیچوقت عراقیا نتونستن اون 15 کیلومتر رو بیان و ما اون روز یکی از سختترین روزای زندگیمون رو گذروندیم...
Posted by: آرش | March 10, 2007 2:05 PM