سه شب قمار من با حضرت حافظ
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
چند بار فال گرفتم. چند شب پشت سر هم. هربار این غزل می آمد. تعبیرش را خودم نمی دانم. اگر می دانید به من بگویید.
نظرات
البته من نه حافظ شناسم نه ادعایی در این مورد دارم اما مثل خودت یه رفاقت قدیمی با این دوست به ظاهر غایب هست که باعث شد یه نظر برای این نوشتت بذارم.
اتفاق مثبتی توی زندگیت میفته چیزی که خودت هم انتظارش رو نداری.اگه توبه کردی پذیرفته شده و اگه از کسی دوری میبینیش به زودی
Posted by: علی | October 16, 2006 11:05 AM