از حال خوب به حال بد
از کلاس که بیرون اومدم با استادمون دکتر شکرخواه راه افتادیم و حدود یک ساعت پیاده رفتیم. تا که آخرش تو خیابون انقلاب با هم خداحافظی کردیم.

بعد رفتم یک CD آموزش php خریدم و چندتا کتاب که بتونم وبلاگم رو درست کنم.
استاد گفت بهتره برم و برنامه نویسی با آژاکس رو یاد بگیرم.
بگذریم.
اومدم سر ایستگاه و سوار اتوبوس شدم.
توی راه یک آقایی تقریبا مسن و سبزه رو با کاپشن و کیفی اومد بالا. چشمتون روز بر نبینه. از چشمش خوندم
از اونایی هست که با 5تا سوال مخ آدم رو سالاد میکنه. صد رحمت به خودم.
اومد و پیشم نشست. شروع کرد.
گفت خوب بشینیم اینجا از شما درس بپرسیم. حالا چی چی میخونی. گفتم درس نمیخونم. کتاب داستانه. گفت اینا چیه میخونی ما باید زندگی دانشمندان رو مطالعه کنی. برو ببین انیشتن و نیوتن چی کار کردن. زندگی اونا رو بخون. گفتم اونا رو 15سال پیش خوندم. گفت خوب برام زندگی انیشتن رو تعریف کن. منم گفتم بلد نیستم.
گفت حالا این کتابی که میخونید چی چیه؟ گفتم سالن6. گفت درباره چیه. گفتم خاطرات زندان. بعد یهو گفت که زندان چیه. اینا رو نخون. اینا همهشون آشغاله. باید بریزی دور. من گفتم ولی من کتابی رو که دوست دارم میخونم. گفت کی نوشته؟ کفتم ابراهیم نبوی. همون طنزنویس معروف که رفت خارج. گفت میگن ذهنیت های چپ گرایانه دذاشته. البته من قضاوت نمیکنم. میگن. من داشتم صفحه ای رو میخوندم که ابراهیم نبوی تو کتابش از چپ و چپی بودن بد گفته و انتقاد کرده.
گفت اینو نخون. برو کتاب زندگی میرحسین موسوی رو بخون. عجب مرد بزرگیه این آدم. خیلی آدم درست و پاکی هست. منم تو دلم میگفتم آخه میرحسین هم مگه کتاب زندگینامه داره پدرآمرزیده.
گفت خوب حالا این وقت شب از کجا میای؟ از دانشگاه؟ گفتم دانشگاه نمیرم. گفت چرا؟ شما جوونا باید برید دانشگاه. گفت پس تا این وقت شب چی کار میکردی؟ گفتم کلاس بودم. گفت کلاس چی؟ تو دلم گفتم جان مادرت ول کن خیال کردی رفتم دختربازی. گفتم کلاس فلان. گفت این کلاسا به درد نمیخوره. گفتم من دوست دارم برم. علاقه دارم.
گفت شما چی خوندی؟ گفتم فلان درس رو خوندم و فلان قدر سواد دارم. گفت شما که با سوادی و فلان رشته رو خوندی به من بگو کدوم عدد بین صفر تا 4 هست که اگه در خودش ضرب کنبم جوبش نصف میشه؟ تو دلم گفتم خدا شفات بده.
گفت چی کار میکنی؟ سر کار میری؟ گفتم نمیرم. گفت کار نمیکنی؟ تقریبا مثل فلامک جنیدی تو شبهای برره گفت ای ووووووووی.
داشتم دیوانه میشدم از دستش. گفت شما سربازی رو چی کار کردی؟ داشت اشکم در میاومد. گفتم سربازی نرفتم. گفت مگه میشه؟ گفتم آره. گفت چرا؟ گفتم معافم. گفت چرا؟ چرا معاف شدی؟ حسابی کیلیت کرده بود.
بعد همون آقا که تیپش بد نبود و صورتش شیش تیغ بود و سیبیلش هم صاف و صوف. گفت آقا شما باید بری سربازی. شما باید بری جهاد کنی. ظهور آقا نزدیکه. الان وقت جهاده. به نظر من شما این چیزا رو ول کن.
گفت همین فردا برو آموزش نظامی ببین که اون موقع راحت باشی و همه چیز رو بلد باشی که بتونی کمک امام زمان کنی. باید در رکاب آقا مبارزه کنی.
گفت میگن آدما دو دسته هستن زمان آقا. یک سری شمشیر تقدیم میکنن به آقا و یک سری سر رو. حالا شما از کدوم دستهای. دیگه اشکم داشت در میاومد. تو دلم گفتم یا امام زمان خودت منو از دست این راحت کن. گفتم یا امام زمان تو ظهور کن، من همه چیزم رو برات میدم. بعد رو کردم به طرف و گفتم سرم رو تقدیم میکنم برای امام زمان. گفت جالبه که جوونا حاضرن سرشون رو برای امام زمان بدن.
اینم که گفتم باز ول کن نبود. باز رفت سراغ میرحسین موسوی. کلی با دکتر شکرخواه خوش گذشت. اما این اومد و ضدحال زد به ما. یهو گیر داد شما تو دوستانت کسی رو داری که تو کار دکلمه باشه؟ گفتم نه. تو دلم گفتم دوستای من سرشون تو کار خودشونه. بعضیهاشون هم تو کار سیگار و موادن.
بعد ادامه داد شما که داستان میخونی به نظر من هفتهای یک بار برو بهشت زهرا. برو غسال خونه. برو ببین اونجا مردهها رو میشورن. برو ببین. اونا هر کدومشون مثل یک کتاب میمونن. داستان زندگیشون رو برو بپرس. تو دلم گفتم یارو داره خانوادهاش ضجه میزنه. بعد من برم بپرسم ببخشید لطفا داستان این بابا رو برام تعریف کنید. گفت زندگی آدما مثل کتابه. ورق میخوره. داشت اشکم در میاومد. انگار که من ترب سفیدم یا سیب زمینی که هیچی حالیم نباشه. گفت برو ببین اون جوونای رو که اون تو میشورن. ببین یهو قلبشون گرفت و تموم. وقتی میشورنشون انگار آدم زنده هستن. یاد دوستانم افتادم که جوون مرگ شدن.
یاد بچه هایی که یک روز با هم بازی میکردیم و یک روز خبر مرگشون رو برامون آوردن و یک روز هم حلواشون رو خوردم. نزدیک بود با حرفهایی که میزد منم برم سینه قبرستون. نزدیک بود که ایستگاه آخر اتوبوس ایستگاه آخر زندگی منم باشه.
گفت من یک شعر نوشتم 5صفحه درباره مرگ. شما هم که دوستی نداری که دکلمه کنه برای من. منم هی گوش میدادم. هنوز سالن6 ابراهیم نبوی تو دستم بود. روزنامه هم تو کیفم بود. گفتم اگه درشون بیارم به اونا هم گیر میده. بیخیال شدم.
سرم تو کتاب بود. تو ترافیک بودیم. 40دقیقه گذشت اما من فقط تونستم دو صفحه از کتاب رو بخونم. بلند که شد خیالم داشت راحت میشد. تا دم در رفت که پیاده بشه. برگشت. گفت شما که غرق مطالعه هستی حواست باشه. چیزی به ته خط نمونده. جا نمونی.
انگار بیخیال نمیشد. رفت پایین. منم ایستگاه بعدش پیاده شدم. ایستگاه آخر.
سعی کردم این یادداشت رو به صورتی روایی و شبیه به سالن6 ابراهیم نبوی تنظیم کنم. نمیدونم چقدر موفق بودم.
نظرات
سلام
چند تا عکس با حال بگذار حال کنیم.
Posted by: امیر | February 18, 2007 8:06 PM
من درد مشترکم
Posted by: ساجده شریفی | February 18, 2007 9:36 PM
آقا من تا نصفه خودم تحملم طاق شد! خدا واقعا به تو صبر جمیل عطا فرموده.
روزگار خوش.
Posted by: vartan | February 18, 2007 9:59 PM
سلام عجب حوصله اي داريد . سالن 6 رو من دو بار خوندم ولي باز برام جالبه. موفق باشيد.
Posted by: ميترا | February 19, 2007 4:14 PM
سلام تو همون آشنا هستی که برام کامنت گذاشتی؟ ببینم لینکت کنم ؟
Posted by: ساقی | February 19, 2007 6:46 PM