« دوستت دارم نگهبان ماه | آدم اول | من و علی‌اکبر قاضی‌زاده »

1-2-3-4-5-6-7

1. رفتم نمایشگاه عکس نیما. دوربین همراهش نبود. اما من عکس گرفتم. بعد رفتیم کافی‌شاپ. یک بستنی 3500تومن. کافی‌شاپ پر از دود بود. سینه ام می‌سوخت. دو سه نفری که تو میز بغل ما نشسته بودن، داشتن برای خودشون سیگارهای برگ زاقارت درست می‌کردن و می‌کشیدن. نتونستم تحمل کنم. دیرم شده بود. اومدم بیرون.

2. تو این چند روزه مدام آدم‌های آشنا می‌بینم. بچه‌های قدیم یا بچه‌های دانشگاه. یک خانومی رو چند شب پیش دیدم که هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد کجا دیدمش.

3. توی اتوبان داریم میایم. ماشین عروئس تمام اتوبان رو ساعت 00:10 بامداد بند آورده. یک وانت نیسان پر از آدم باهاشون داره توی لاین سوم اتوبان همت می‌گازه. نمی‌دونم مردم کی ‌می‌خوان بعضی چیزا رو یاد بگیرن.

4. راننده دنده رو عوض می‌کنه. یهویی بوی گند تمام ماشین رو برمی‌داره. راننده خودش رو آزاد کرده.

5. دوتا زن جوون تنها ساعت 12:30 شب تو خیابون راه میرن.

6. بدنم درد می‌کنه. خسته‌ام. میام پای کامپیوتر تا وبلاگ بنویسم.

7. شب بخیر.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://adam.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/205

نظرات

راننده خودش رو آزاد کرده یعنی چی؟؟؟؟ اون خانومی که یادت نمی اومد کیه هم جز اشناهاتونه؟؟

5". دوتا زن جوون تنها ساعت 12:30 شب تو خیابون راه میرن."

دو زن جوون تنها؟! دو زن چطور میتوانند تنها باشند؟ چون زن هستند اگر 20 زن هم بودند بازهم 20 زن جوون تنها بودند؟ و اگر یک مرد با اونها باشد دیگر 20 زن تنها نیستند؟

شماره های 3و4اوج پیشرفت یه کشوره.....!

حالا تو چرا به راننده گیر دادی مگه هیچکس دیگه تو ماشین نبود

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

مرا به خاطر بسپار؟