1-2-3-4-5-6-7
1. رفتم نمایشگاه عکس نیما. دوربین همراهش نبود. اما من عکس گرفتم. بعد رفتیم کافیشاپ. یک بستنی 3500تومن. کافیشاپ پر از دود بود. سینه ام میسوخت. دو سه نفری که تو میز بغل ما نشسته بودن، داشتن برای خودشون سیگارهای برگ زاقارت درست میکردن و میکشیدن. نتونستم تحمل کنم. دیرم شده بود. اومدم بیرون.
2. تو این چند روزه مدام آدمهای آشنا میبینم. بچههای قدیم یا بچههای دانشگاه. یک خانومی رو چند شب پیش دیدم که هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد کجا دیدمش.
3. توی اتوبان داریم میایم. ماشین عروئس تمام اتوبان رو ساعت 00:10 بامداد بند آورده. یک وانت نیسان پر از آدم باهاشون داره توی لاین سوم اتوبان همت میگازه. نمیدونم مردم کی میخوان بعضی چیزا رو یاد بگیرن.
4. راننده دنده رو عوض میکنه. یهویی بوی گند تمام ماشین رو برمیداره. راننده خودش رو آزاد کرده.
5. دوتا زن جوون تنها ساعت 12:30 شب تو خیابون راه میرن.
6. بدنم درد میکنه. خستهام. میام پای کامپیوتر تا وبلاگ بنویسم.
7. شب بخیر.
نظرات
راننده خودش رو آزاد کرده یعنی چی؟؟؟؟ اون خانومی که یادت نمی اومد کیه هم جز اشناهاتونه؟؟
Posted by: ماکان | August 23, 2007 7:10 AM
5". دوتا زن جوون تنها ساعت 12:30 شب تو خیابون راه میرن."
دو زن جوون تنها؟! دو زن چطور میتوانند تنها باشند؟ چون زن هستند اگر 20 زن هم بودند بازهم 20 زن جوون تنها بودند؟ و اگر یک مرد با اونها باشد دیگر 20 زن تنها نیستند؟
Posted by: حمید | August 23, 2007 9:48 AM
شماره های 3و4اوج پیشرفت یه کشوره.....!
Posted by: جواد غلامی | August 23, 2007 7:01 PM
حالا تو چرا به راننده گیر دادی مگه هیچکس دیگه تو ماشین نبود
Posted by: moh3n | August 24, 2007 4:19 PM