برای شاهدزد معشوق
به شاه دزدانی که معشوق، از منِ دزد؛ میدزدند
دست مریزاد بگویید
که قریبی این دیوار
جای مشت کسی است
که چارچوب روانش را موریانه خورده است
بگویید روانش پاک
دلش چرکین
و صدایش همواره بغض آلود است
بروید خاطر مردهاش را غسل دهید
تلقین بگویید
خاک بریزید
به حق لا اله الا الله
بیایید مردمان بی بنیاد که جان دادهام
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
که فریادم را نمیدانم از پس آن کجا
سیل با خود نبرد و دل سوزاند
آتش برای من خاکستر نشین، گلستان نشد تا شاخهای بچینم برای او
آه که دو عنصر دیگر تاب نگاه آب آلودم را ندارند
که خاک به آغوشم بکشد
و باد روحم را نتوانست به دوش سوار کند
راستی آیا مردهام؟
زندهام؟
دیووانه ام؟
هر سه مورد؟
15 آبان 1386
نظرات
salam...matlabe jalebi bud.
Posted by: eaglebig | November 8, 2007 12:17 AM
چاي نه، دلم سيگار مي خواهد
Posted by: elnaz | November 8, 2007 1:19 AM
[گل]
در اشتیاق پرواز بی آسمان ترينم عمري به جرم بودن٫ با خاك هم نشينم نفرين به چشم هايم٫ اين حفره هاي تاريك آخر چگونه اي دور؟ بايد تو را ببينم!
Posted by: دلفین | November 9, 2007 12:08 PM
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست
و خوش به حال هوایش
و خوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
که مثل آدم نیست.
(مجتبی کاشانی)
Posted by: دلفین | November 14, 2007 11:28 PM
حکایت غریبی است مرگ آدم ها
---------------------------------------
آدم: هاااااااااااا
کی مرده؟
Posted by: سیاوش-آیریکان | November 15, 2007 12:36 AM
درون خسته ام به دنبال زیستن است وشاید مرگ بهترین گزینه ی زیستن باشد
Posted by: hana | November 21, 2007 6:55 PM