قسم به نام گل سرخ
دختر روی پله قطار نشسته بود. نگاهش می کردم. چشماش قرمز شده بود و سعی میکرد نگاهش رو از من مخفی کنه.
دست به چشماش میکشید. اشکهاش رو پاک کرد. زیپ کیفش رو باز کرد. یک شاخه گل سرخ درآورد و گذاشت کنار پلهای که نشسته بود. بلند شد و رفت کنار در ایستاد.
در باز شد. دختر رفت. هر کسی که رد میشد به اون شاخه گل سرخ نگاه میکرد، چیزی میگفت و میرفت.
یک آقایی از پلهها پایین اومد. موهای جوگندمی داشت. گل رو برداشت و از در بیرون رفت. گل رو بو میکرد. گل سرخ بوی فراق میداد.
شب شده بود. سوار قطار بودم بازهم. توی یکی از ایستگاهها دختر و پسری کنار هم نشسته بودن. صحبت میکردن و من لابهلای فشار جمعیت گل رزی رو توی دستای دختر میدیدم که نگاهش دوخته شده بود به لبهای پسر.
نظرات
دفترچه قسط هایم را ورق میزنم .تمامی ندارد.تا آخر عمر بدهکار رحمتت هستم.ای خدای مهربان...
ایمان دارم که خدا خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنیم بهمون رحم میکنه.اگرنه که کلاه هممون پس معرکه بود.
مطالبتون جالبه.دعاتون میکنم.دعام کنید
Posted by: گمنام | December 12, 2007 12:43 AM
فراق یا فراغ؟؟؟؟
----------------------------
آدم: فرقی نمیکنه. مهم نفس عمل هست
Posted by: ملانقطه | December 12, 2007 12:48 AM
و گل های سرخ همیشه در اطراف مان زیاد است .
انگار گل های سرخ هم هرزه شده اند و همه جا می رویند
Posted by: مهدی | December 12, 2007 1:54 AM
من هیچی نمی گم
ولی هر دوتاش بده بد
یاد شاملو هم گرامی 21 آذر بود
Posted by: سیاوش | December 13, 2007 10:32 PM