:((
حوصله درس خوندن ندارم.
سرم درد میکنه.
پاهام سست شده و کمرم گرفته.
هوا سرده و دوتا پتو کفاف نمیده.
هنوز به فکر مهران هستم و عشق پاکی که با سارا داشت.
حسرت عشق پاک اون دوتا رو میخورم.
دلم برای آرش تنگ شده.
نگران بیماری پدربزرگم هستم.
همیشه میگه قبل اینکه ما بمیریم زنت رو بیار ببینم.
راستی شاید عاشق شدم که این چند وقت این قدر افسرده ام.
شاید هم............................
دو ساعته میخوام یک شعر برای یک دوست بنویسم.
واژه نمیاد.
نظرات
به زمانی دیگر محول کن .. زمانی که واژه ها خودشان سرازیر می شوند ...
Posted by: Imy | January 28, 2008 11:57 PM