« برای سهام الدین بورقانی فراهانی | آدم اول | می‌تونی ستاره شی بری تا خال آسمون »

چیزی شبیه جنگ

من و پیام چند روز پیش رفتیم به یک همایش خیلی خیلی مهم و حیاتی و باکلاس تا.....
بذارید از اول تا آخر تعریف کنم تا شما هم اصل مطلب بیاد دست‌تون.

1. قرار بود با پیام بریم برای کامپیوترهامون قطعه بخریم. پیام زنگ زد که بیا محل کار تا بعدش بریم. پیام گفت برای همایشی که قراره توی فلان سالن برگزار بشه 2تا بلیط مفتی گیر آورده که بریم یه دل سیر غذا بخوریم.

2. رسیدم. پیام رو دیدم و با هم از گیت رد شدیم. موبایل و کیف رو هم تحویل دادیم. آخه اون جایی که ما رفتیم خیلی مهم بود و هر کسی رو راه نمی‌دادن. البته همچین هم بگیر و ببند نداشت. رفتیم تو سالن. یک سری آدم که فکر کنم مثل ما بلیط مفتی گیر آورده بودن ول می‌چرخیدن.

3. توی چشم‌های اون آدما گرسنگی موج می‌زد. چه خیال بافی‌هایی که درباره اون غذاها نمی‌کردن. دوست پیام اومد. همونی که بلیط ردیف کرده بود برامون. گفت تا زمان ناهار چیزی نمونده. با دوستش خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت درهای سالن.

4. چند نفر سخنران و آدم کله گنده مملکتی نشسته بودن اون بالا و یک بنده خدایی که خیلی خیلی خیلی آدم مهمی بود داشت حرف‌های ژئوپلتیک می‌زد. البته من که سواد درست و درمونی ندارم ولی فکر می‌کنم واژه مناسبی نوشته باشم. اون می‌گفت بیا بریم تو بشینیم و من می‌گفتم نه. آخه من یه آدم معمولی هستم. بین آدم حسابی‌ها و آدم مهم‌ها و آدم سیاسی‌ها نمیرم و ازشون فرار می‌کنم.

5. گفتیم بریم یه پاتک بزنیم به غذاها و قبل از همه بریم تو. تا غذاخوری راه زیادی بود. رسیدیم. گفتن ورود ممنوع. هنوز اجازه صادر نشده. این رو اون آقای بی‌سیم به دست گفت. دست از پا درازتر برگشتیم و به خیل جمعیت مشتاق و گشنه پیوستیم.

6. راهرو شیب و سربالایی داشت. به محض اینکه وقت استراحت اعلام شد جمعیت به شکل با کلاسی می‌دوید. یه جورایی بین قدم زدن معمولی و دویدن. ما که بین جمعیت بودیم اون آدم‌ها رو به خیل حجاجی که سعی بین صفا و مروه می‌کنن در حرکت بودن تشبیه کردیم.

7. از اینجا به بعدش رو نمی‌دونم چطوری بنویسم.

8. گفتن خانم‌ها از این در. آقایون از در جلو. کاش دوربین یا حداقل موبایل همراهم بود. من از این جور دالون‌های حفاظتی و اطلاعاتی ساده می‌تونم رد بشم. چند بار تا حالا از این جیمزباند بازی ها در آوردم. از در جلو رفتیم تو. نگاه کردم دیدم با خانوم‌ها توی یک سالن هستیم و هیچی بین خانوم‌ها و آقایون نیست جز هوا. البته خیلی از جدا کردن های جنسیتی توی ایران آخرش مثل این‌ سالن هست.

9. گفتن برید آخر میز. رفتیم آخر میز. با کلاس بازی درآوردیم. از ژله و کرم کارامل و بستنی شروع کردیم تا قندمون که افتاده بود جایگزین بشه و کمتر غذا بخوریم. رفتیم ته میز. مدام به جمعیت داخل سالن غذاخوری اضافه تر می‌شد. یک سکو بود که یه سری روش نشستن و بقیه سرپا دور میز‌ها غذا خوردن.

10. غذا کشیدن کار هر کسی نبود. جمعیت هجوم برده بود به دور میزها و زن و مرد قاطی شده بودن. ما همچنان کرم کارامل خودمون رو می‌خوردیم. روی میز ظرف‌های غذا، شیرین پلو، جوجه کباب، کباب کوبیده و برگ، ماهی قزل آلا، ماهی گنده درسته که نمی‌دونستم اسمش چیه، باقلا پلو، انواع سالاد، انواع چلو خورش بود.

11. با اون غذا‌ها اقلا می‌شد یک و نیم برابر کل جمعیت رو سیر کرد. من و پیام یک میز رو گرفتیم. من گفتم اول من میرم بکشم و تو مراقب وسایل و لباس‌ها باش. وقتی برگشتم تو برو غذا بکش. رفتم به سمت میزهای غذا. البته میز که دیده نمی‌شد. من آدم‌هایی رو می‌دیدم که دور یه چیزی (میز رنگین) وول می‌خوردن.

12. تصور کنید یک میز پر از غذا در طول 10دقیقه نیست و نابود بشه. از ماهی‌‌ها استخوان مونده بود و دم و کله. از بقیه غذاها هم ظرف‌های خالی دیده می‌شد یا انبوه دستانی که میرفت داخل و میومد بیرون.

13. من معمولا غذا به اندازه شکمم می‌کشم. پیام هم همین‌طور. ولی تنها چیزی که گیر من اومد مقداری باقالی پلو با جوجه کباب همراه سالاد الویه و پوره سیب زمینی. برگشتم. پیام گفت بدو دیگه یک ساعته منو معطل کردی. من گفتم تو صف بودم. پیام با بشقاب و قاشق دوید به سمت میز. اگر این طوری نمی‌رفت گیر هیچ کدام‌مان نه غذا می‌آمد و نه میز.

14. پیام هم به اندازه شکمش غذا کشید. ولی من 3تکه جوجه کباب بیشتر برداشتم. به زور خوردم تا از نهیب پیام در امان بمونم. میزهای اطراف پر از کسانی بود که می‌خوردند ولی نمی‌دانستد چه چیزی می‌خورند و چگونه باید خورد. فقط دست بود که در غذا فرو می‌رفت و چیزی را به نام غذا به دهان می‌برد. گلاب به روتون نصف اون‌غذاها الآن تو چاه‌ مستراح‌هاست.

15. غذا خوردیم. خدا رو شکر کردم که یه روز دیگه هم ناهار خوردم و سیر شدم. به میزها و بشقاب‌ها نگاه می‌کردم. یاد حرف‌های استاد بهمن جلالی می‌افتادم که همیشه سر کلاس از این نوع غذا خوردن ایرانی‌ها می‌گفت و به بچه‌ها توصیه می‌کرد که در این جور مراسم‌ها از قبل و بعد غذاخوردن مردم عکس بگیرن. مردم داشتن غذا می‌خوردن و بعضی‌خورده بودن.

16. روی میزها پر بود از بشقاب‌های غذایی که قسمتی را خورده بودند، ول کرده بودند و رفته بودند سراغ یک غذای دیگه بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند. قاطی کردم. شما هم جای ما بودید قاطی می‌کردید. ناراحت شدم. چند نفر توی اون لحظه پشت اون درها (دقت کنید که منظورم همون محل هست نه چندتا خیابون یا کوچه دورتر) گرسنه هستن.

17. مات و مبهوت به میزها نگاه می‌کردیم و بشقاب‌ها و دیس‌های خالی از غذا و بره و ماهی‌هایی که حالا استخوان‌شان میهمان سطل زباله می‌شد و گوشت‌شان یا جذب معده‌ها می‌شد یا دفع در WCها. اگر به کل بشقاب‌ها نگاه می‌کردید به جز بشقاب من و پیام شاید 20بشقاب دیگه از غذا پاک شده بود و جز اثر چربی و رنگ غذا هیچ نشانه دیگری از غذا در آن نبود. (فارسیش یعنی طرف تا ته غذاش رو خورده بوده)

18. آمدیم بیرون. جمعیت برمی‌گشت. به سمت سالن کسی نمی‌رفت. پله‌ها را بالا می‌رفتند. شکم‌ها سیر شده بود. نمی‌دانم از کجا آمده بودند و کجا می‌رفتند. اکثر آنها هم مثل ما مفتکی آمده بودند. مفتکی خوردند مثل ما. مفتکی هم می‌روند و جایی می‌خوابند.

19. آمدم بیرون. دبیر همایش تازه داشت می‌رفت ناهار بخوره. هیئت رییسه هم داشت می‌رفت ناهار. مهمانان خارجی هم لابه‌لای ما (جمعیت) غذا می‌خوردند. البته آبرومان رفت جلوی خارجی‌ها. آبروی خودم را می‌گویم. آبروی خودمان را می‌گویم. نمی‌دانم شاید برایشان غذا کنار گذاشته بودند که بیشتر آبرو ریزی نشود.


20. من و پیام مدام این جمله را تقریبا بلند به هم می‌گفتیم که اگه تو این مملکت جنگ بشه، مردم همدیگه رو تیکه تیکه می کنن و می‌خورن! طوری می‌گفتیم که بعضی‌ها بشنوند. بعضی‌ها به فکر معده‌شان بیفتند و به دستگاه گوارش‌شان رحم کنند.

21. یک جمله و یک صحنه برام تو اونجا خیلی جالب بود. افراد همدیگه رو هول می‌دادن تا به غذاها برسن. وقتی که می‌رسیدن می‌گفتن این غذا سالم تره. نمی‌دونم سالم بودن بهونه خوبی برای هول دادن و تنه زدن و کف گیر و غذا رو قاپیدن هست یا نه. فکر نمی‌کنم بهونه خوبی باشه.

22. اونایی که دیر رسیدن یا شل تنبون بودن، داشتن کدو و هویج و کرفس آب پز با برنج سفید می‌خوردن. البته شانس آوردن که همونم بهشون رسید و گرنه باید به جای گربه‌ها استخوان‌ها رو لیس می‌زدن.

23. برگشتیم و نگاهی به سالن خالی انداختیم. کتابچه مقالات رو گرفتیم. پیام روز قبل یک کیف هم گیرش اومده بود. من فقط رفتم تا غذا بخورم و ببینم مردم چی کار می‌کنن و چه سوژه‌ای برای کیبوردنگاری گیرم میاد.

24. از پله‌ها بالا رفتیم. از سالن خارج شدیم. کیف و موبایلم رو گرفتم. حسرت خوردم که کاش موبایل همراهم بود تا چندتا عکس می‌گرفتم. برگشتم به در نگاه کردم و به ماشین هایی که وسایل رو تحویل می‌دادن. انگار تمام جمعیت سالن غذاخوری یهو داشت از در خارج می شد و کله‌ها گرمای آفتاب رو حس می‌کردن.

25. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید. آخه با این وضع خونه و کرایه و اجاره و رهن و هزار جور خرج دیگه، کلاغه هیچ وقت به خونه‌اش نمی‌رسه. تازه برید روزی هزار بار دعا کنید که هیچ وقت جنگ نشه و هیچ وقت هیچ بلایی به سر ما مردم نیاد. وگرنه مردم همدیگه رو تیکه تیکه می‌کنن و خام خام می‌خورن.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://adam.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/252

نظرات

هي پسر! چه‌قدر قشنگ نوشتي! خيلي حال کردم. ان شأا... من و تو يک روز روزنامه‌نگارهاي بزرگي مي‌شيم. تو واقعاً استعدادشو داري. کارت درسته.
راستي يک ضرب المثل بود که مي گفت: از نخورده بگير ...

بافرهنگ ها

خیلی جالب بود ولی بیشتر باعث تاسف
چی کار میشه کرد؟
امروزه همه جا این مسائل دیده میشه: صف اتوبوس ، تاکسی، ...
اگه میخواین موضوع خفن برای همین سری مقاله ها پیدا کنی و همه روشنفکرهارو افسرده کنس کافیه یه بار سوار اتوبوسهای شرکت واحد حول و حوش ساعت 5 بشی
وای که چقدر بیرحمیم

اينكه چيزي جز نشان چربي در بشقابهاتون نمونده فكر كنم بيشتر بر ميگرده به گرسنگي شما و جناب پيام.در مورد بقيه اش هم متاسفانه حق باشماست . من مطمئن هستم ميشد توي اون جمع ، چند نفري رو كه ندار هم نيستند پيدا كرد كه ميوه و غذا رو هم يواشكي زير كتي توي جيبي چيزي دو در كردن . !اميدوار باشيم تا جنگي در نگيره !

عالي بود
اين جور چيز ها توي ايران اصلا آدم رو متعجب نمي كنه

salam az ashnaeiton khoshhal shodam.......... basheh az iin jor hamayeshha

سلام جونور
آخه آدم آسمون جلی مثل تو که اسمش تو کتاب سگم نیست در این مراسمات شرکت کند؟ اگر بار اولت نبود می دونستی باید چکار کنی........ راستی تا یادم نرفته ........ بعدا برات می نویسم.
-------------------------------
آدم: خیلی بی ادبی کریم. اقلا یه خورده از مهران ادب باید یاد می‌گرفتی که یاد نگرفتی

سلام . يك جوري نوشتي كه
انگار اونا آدم! نبودند
به نظرم جماعتي كه اونجا جمع بودند همه فقط باهمون هدفي كه شما رفته بوديد حضورداشتند يعني رفته بودند يك چيزي بخرند سر ازانجا دراوردند . البته از اين سمينارها و همايش ها وجلسات فراوان برگزار مي شود و شايد دست اوردي جز همين مسائل نداشته باشد
موفق باشيد.

ایول- چه خوب توصیف کرده بودی- منم چند بار توی مراسم های مختلف دقیقا این صحنه ها رو دیدم و از نزدیک لمس کردم و کاملا با نظراتت موافق بودم چون خودم هم عین تو و پیام (که دوست قدیمیمه) هستم و همینجوری فکر می کنم. ای بابا تأسف که کاری از پیش نمی بره ولی باید قبول کنیم که همه ملت همینطورن تقریبا که باعث قضیه هم یک عالمه محدودیته که تو کشور هست و سبب شده که همه حرص بزنن.

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

مرا به خاطر بسپار؟