ای کاش باور میکردیم مسلمانی به ذات است نه به ظاهر
میدونم چی میخوام بگم. ولی نمیدونم از کجا شروع کنم. دوست دارم بگم که راست گفتن که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. سفر گروه بسیج دانشجویی دانشکده خبر به خوزستان باعث شد تا خیلی چیزها رو بفهمم. به نکاتی تو زندگیم برسم که تا حالا دنبالش بودم و این طور احساس نکرده بودم.
فهمیدم که ما آدمها، ما ایرانیها آرمانهامون رو گم کردیم. آرمانهامون رو قاطی کردیم. آرمانهای جمعی ما به آرمانهای فردی تبدیل شده. واقعاً دیگه ظاهر نشون دهنده باطن فرد نیست. نمیشه گفت فردی با ذهنیتهای چپ، عملکردی راست نداره. نمیتونم بگم من به چفیه همون طوری نگاه میکنم که یک نفر دیگه نگاه میکنه. نمیتونم صحنههایی از تحجر رو که تو این چند روز دیدم فراموش کنم.
نمیتونم فراموش کنم که چیزی به نام عقل جای خودش رو به احساس داده. نمیدونم چی بگم که به بعضیها بر نخوره یا چیزی بنویسم که کسی خیال نکنه دارم به اون میگم. ولی این رو فهمیدم که باید از اول به خودمون نگاه کنیم. ببینیم شهید و شهادت رو چطور تعریف میکنیم. جایگاه مقاومت کجاست و تعریف جنگ و ستیز چیه. آیا برای لمس ایثار باید پشت خاکریزهای شلمچه بود یا توی خیابونهای دود گرفته تهران.
برای مسلمانی کردن باید روبنده به چهره زن آویخت و دیگران را از دیدن سیمای نورانی محروم کرد یا باید چشمها را شست و جور دیگر دید. باید برای نماز خواندن بر بالین یک شهید گمنام وضو ساخت یا تیمم با خاک بیابان کافیه؟ چفیه تقدس ظاهری داره و برای نشون دادن ارادت به اونهایی که خونشون زمین رو سرخ نگه داشته به گردن آویخت و برای رفتن به جایی که روزگاری جبهه بود و همتها و آوینیها و باکریها و خرازیها و جهان آراها پا گذاشته بودن به گردن آویخت؟
آیا باید لباس خاکی پوشید و محکم قدم برداشت و پا کوبید و نوای یا حسین سر داد و یا اباالفضل گفت تا بگوییم اگر آنها نیستند ما آمادهایم تا رشادت کنیم و یادشان را زنده نگه داریم. آیا با تیشرت آستین کوتاه و شلوار جین و کفش تیمبرلند نمیشه خدایی شد؟ نمیشه سماع کرد و به خلسه رفت و خدایی شد؟!
نه منظور خاصی ندارم. نمیخوام بگم که من داعیه دار کسانی با تیپ مدرن و ستیزگر با کسانی هستم که تیپشان فریاد میزند چه طرز فکری دارد. نمیخواهم بگویم آهنگ شش و هشت گوش میدهم و از گوش دادن به نوای مداحی و روضه فراری ام. نمیخواهم از اخراجی های مسعود ده نمکی تعریف کنم. نه. خیلی هم به این فیلم نقد دارم. ولی یکی از بچههای روزنامهنگار میگفت در مدرسهای درس خوانده بود که اکثر بچههایش اهل لات بازی و قرتی بازی و تیپ زدن بودند و روز و شبشان با موسیقی و ترانههای خواننده های به غرب رفته میگذشت. بچه های مدرسه آنقدر به خون خواهی دوستانشان به جبهه های جنگ رفتند که نام مدرسه را گذاشتند دبیرستان شهدا.
حالا حکایت ماست. اگر آهنگی گوش میکنیم که به مذاق برخی خوش نمیآید، اگر تیپ و فرم موهایمان را دوست ندارید. اگر فکر میکنید فکرمان فاسد شده است. اگر خیال میکنید با هر نوحهای سینه نمیزنیم و با هر روضه ای اشک به چشمانمان نمیآید، به این خاطر نیست که اینها را قبول نداریم. خون میدهیم. تا آخرین قطرهاش. برای آرمانی که داریم. برای کشوری که نامش ایران است. اگر پایش بیفتد میبینید چقدر از این بچه ژیگولها میروند اول صف.
اما افسوس که ما آدمها با چشمانمان فکر میکنیم و با زبانمان تصمیم میگیریم. کاش آرمانهایمان باز جمعی میشد و فردگرایی را فراموش میکردیم. کاش برای یک لحظه درست فکر میکردیم. میفهمیدیم که مسلمانی به ذات است. نه به ظاهر.
نظرات
خوب از این ای کاش ها بسیاره.
Posted by: سیامک | March 8, 2008 8:50 PM
اگر کمی به خودمان بیاییم و خدا را بیشتر در خود ببینیم و....حتما بسیاری از این ای کاش ها تحقق می یافت
Posted by: فرشته | March 10, 2008 9:54 AM
ببين ولي يک چيز اينجا هست و تو به آن اشاره نکردي. شايد موقع جنگ خيلي چيزهايي اتفاق بيفته که در حالت عادي خيلي بعيد به نظر ميرسه! نگاه کن اينجا ديگه مسئله ارزشها مطرح ميشه! واسه اوني که چفيه مياندازه، شايد واسش کراوات بستن گناه کبيره باشه و برعکس اوني که کراوات ميزنه، چفيه انداختن را به عنوان يک ضد ارزش ميشمارد. به درستي يا غلطيش کار ندارم. منظورم اينه که اين ارزشها هستند که باعث رفتار انسان ها ميشوند. و شکل گيري ارزشها عامل هاي متفاوت و گوناگوني دارد، که نتيجه اش تفاوت از زمين تا آسمان ارزشهاي از همه نوع بين بچه بالاشهر خيابون الهيه با بچهاي که تو شلمچه زندگي ميکند، ميشود! جيگر من!
Posted by: پيام طراوتي | March 11, 2008 1:23 AM
سلام.در مورد این متن نمی خوام نظری بدم چون به دلم ننشست البته نه اینکه مخالف باشم ها.فقط جدیدنا یه چیزی از نوشته هاتون کم شده....یه حسی که میتونست دل آدمو بلرزونه.شایدم من عوض شدم.از قضایای دانشگاه شیرازم که حتما خبر دارین دیگه واسمون رمق نذاشته.تحمل این همه بی درایتی و بی وفایی از دوستان و همکلاسیان عزیزاونم تو این شرایط بحرانی واسه یه دانشجوی ترم دومی ارزشی که به عشق علم پاشو تو دانشگاه گذاشته و حالا همه چی میبینه غیر علم یه خورده مشکله.نه اصلا خیلی سخته........چی دارم میگم .اصلش امروز یه کتاب خوندم که خیلی چسبید .کلی حال و هوامو عوض کرد...من اوی رضا امیرخانی.شاید چون درجه عشقولانگیش بالا بود دیگه حالا حالا با هر متنی دلم..اگه نخوندین حتما بخونین.عشق چیز عجیبیه.وقتی کم رنگ میشه خیلی تابلو میشه .همه میفهمن حتی.... تحویل سال کنار گنبد طلا دعا میکنم که مقلب القلوب یه تکونی به دلای بی عشق و دردمون بده...شمام دعا کنین.اینو هم فقط خودتون بخونید کافیه
Posted by: Anonymous | March 11, 2008 8:44 PM