آسمون ابری شده، اما نمیباره
سه شنبه آخر سال. خوب معلومه که میخوام درباره چهارشنبه سوری بنویسم. از صدای انفجارهایی که هنوز توی گوشم مونده. از صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی. از آدمهای به خیابان نیامده و تنهای سوخته. از کسانی که امشب سکته کردن. پیرمردها و پیرزنهایی که لعنت میکردند. از کودکانی که با صدای نارنجک به گریه میافتادند. از مادران و پدرانی که از بچهها بدتر بودند در شرارت. در آتش زدن. در انفجار.
از آسمان بگویم که خودش را پشت ابر پنهان کرده بود. از ابری که فقط شاخ و شانه کشید ولی نباریدن گرفت. از خودم بگم که بیرون نرفتم از ترس چهارشنبه سوری و بیرون رفتم برای خرید. از موج انفجار بنویسم؟ از میدان جنگ؟ از دیوارهای لک شده؟ از زمین مین گذاری شده؟ از دلهای لرزیده؟ از چه بنویسم؟
نمیدانم چه بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ چقدر بنویسم؟ نمینویسم. فایده ای ندارد. این همه نوشند. این همه فریاد زدیم. این همه گفتیم و نشان دادیم عاقبت کار را. آخرش چه شد؟!
هیچ. هیچ نشد. هیچی نمیشود. همانی که بود هست و خواهد بود. بی خیال میشوم. میروم پشت پنجره. به آسمانی نگاه میکنم که انگار خیال باریدن ندارد
نظرات
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
[گل]
با سلام و شادباش
رستخيز دوباره ي طبيعت و حلول بهاري نو ، که در طليعه ي آن فرخنده ميلاد خيرالبشر محمد مصطفي (ص) مي درخشد ، بر شما مبارک باد
اميدوارم در سال جديد ، شما و خانواده ي محترم روزهايي شاد ، همراه با خير و برکت ، سلامتي و آرامش پيش رو داشته باشيد
[گل][گل]
Posted by: نرگسی | March 19, 2008 6:56 AM
بيخيال جيگر! بيخيال! اين قدر حرص نخور. اين قدر خودت رو عذاب نده! اگه ما درست شدني بوديم تا الان درست شده بوديم. جيگر سال نوت مبارک. دوست دارم.
Posted by: پيام طراوتي | March 19, 2008 9:13 PM