« کوچه شهید علی صدیقی | آدم اول | وقتی انضباط جناب مدیر کل انظباط می‌شود »

به سرم هوای حوا زد و هست

کتاب آدم و حوا / نوشته محمد محمدعلی / انتشارات کاروانیک کتاب رو بهتون معرفی می‌کنم. شاید این کتاب باعث شد تا دوباره به عشق و دنیا نگاه کنم. داستانی رو دارم برای چندمین بار می‌خونم که خیلی از ما موجودات دوپا از حفظیم. خودم رو گذاشتم جای آدمی که عاشق شده. عاشق خداوند. عاشق حوا. عاشق فرزندان خود. عاشق کسی که خداوند برای رفع دلتنگی برایش مقدر کرده. به دنبال تقدیر خودم می‌گردم. (کتاب آدم و حوا / نوشته محمد محمدعلی / انتشارات کاروان)

گاهی حس می‌کنم آدم کنارم ایستاده و داره باهام صحبت می‌کنه. گاهی خیال می‌کنم من دارم داستان عاشق شدن خودم رو براش تعریف می‌کنم. گاهی فکر میکنم من و اون حواهای خودمون رو گم کردیم و دنبالش می‌کردیم.

گاهی فکر می‌کنم و خودم رو جای آدم‌ می‌ذارم. هر دو تنها. هر دو تشنه. هر دو خداجو و از خدا بریده. هر دو عاصی. هر دو عصیان کرده. هر دو به مرز جنون رسیده. هر دو هر آن عاشق کسی و چیزی شده. هر دو سرشار از روح لطیف. هر دو خواجه حرمسرا. هر دو حوا می‌خواهیم اما این کجا و آن کجا.

فکر کردم خدا هم حوایی آفریده برای من. آدم یک حوا داشت و می‌شناخت و من حواها دور خود می‌بینم و دلم لحظه به لحظه سوی حوایی می‌رود. تصور می‌کنم من آدم هستم. لخت مادرزاد. اما چشم که باز کردم دیدم پوشیده‌ام. پوشیده است. عاشقم. نمی‌دانم عاشق است یا نه. نگاهش می‌کنم. نگاه می‌دزدد. دست دراز می‌کنم. دستم را پس می‌زند. وووووووواااااااااییییییییییییییی اگر حالا ابتدای آفرینش بود من چه می‌کردم.

نمی‌دانم. ابتدا نیست. انتها هم نیست.نمی‌دانم. نمی‌دانم کجای عالم هستی ایستاده ام و او کجاست. نمی‌دانم او همانی است که من فکر می‌کنم یا کسی دیگر است. اما اما اما این اماها را پایانی نیست.

کاش
حوای من گیسو به شانه باد می‌سپرد
و تن به نوازش آب
خاک پایش می‌شدم
چون آتش می‌سوختم
از هرم داغ نفسش

کاش هوای من از حوا می‌گذشت
چشمانم میزبان میهمانی نگاهش می‌شد
و دست در دست
گونه بر گونه
چشم در چشم
در آغوش هم سینه می‌ساییدیم

کاش
کاش
کاش
کاش خداوند ما، قلب در سینه ام جای نمی‌داد
تا هر روز
هر لحظه
هر پلک بر هم گذاشتن و دیده گشودن
تو بر پرده ذهنم ظاهر نمی‌شدی

حوا
ببین که چشمانم دم به دم
جاری از دعای باران است

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://adam.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/272

نظرات

سلام . همین ادبیات را بچسب و رهاش نکن که ادبیات رهایی است . ادبیات تسکین دهنده است . خبرنگاری را بی خیال . عمق ندارد .

اي عاشق سال. اي عاشق بيچاره.

سلام دوستم
بهم سر بزن[گل]

سلام
راستش این کتاب زو خیلی وقته توی کتابفروشی دیدم همزمان با این کتاب میشی و مشیانه از همین نویسنده بود حالا ماندم کدامیک را بخرم

سلام
جدیدا اصلا سری به ما نمی زنی.

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

مرا به خاطر بسپار؟