سوء تفاهم نشه ها! معشوق من خیالیه
مینویسم از روی عاشقی. از روی قلبی که خالی می شود به آنی و چشمی که خیس میشود به علتی.
مینویسم اما خیال نکنید معشوقی دارم که روزها و ساعت ها گوشی به دست صدایش را میشنوم.
عاشقم ولی معشوق ندارم.
میگریم ولی نمیدانم برای که.
ببین نازنین به چشمانت قسم تو هستی که نیستی.
به شرابه های مویت که نوازش آفتاب است.
به دریای وجودت که دستانم چون قایقی بر آن موج میخورد.
به نامت قسم معشوق من.
خداوند آمد پیش من. باور کن.
سلام کردم.
گفت تو از انتها آغاز میشوی.
به ابتدا میرسی.
مرا میگفت.
نمیدانم تو کجای این دنیای ناپیدا انتهای من ایستاده ای.
صبر کن.
من دارم میرسم.
فقط چند قدم دیگر مانده است.
تا نوازش باران.
راستی نامت چه بود؟
بگو تو را زمزمه کنم.
نظرات
خیال قشنگی بود.
Posted by: داستانک | May 6, 2008 11:50 AM
سلام
چقدر قشنگ بود...گفت تو از انتها آغاز میشوی.
Posted by: میم نقطه | May 6, 2008 4:28 PM
به کوک تازه ام سر بزنید..
Posted by: دلفین | May 6, 2008 10:13 PM
خدا رحمتش كند شهيد علي صديقي را
Posted by: علي | May 7, 2008 7:15 PM