عاشقانه ای با طعم آب دوغ خیار
پاشنه کفشت را ور بکش
نه، نمی خواهد
آسمان خدا پاک است
بیا قدم بگذاریم
برویم بالا
آن بالای بالای بالا
آبی بی کران را متر کنیم
برویم سمت ماه؟
برویم سمت خورشید؟
آسمان هم مردد است چون ما
از روز مانده و از شب رانده
بهش می گویند گرگ و میش
نمی دانم اگر این نامش گرگ است و میش
پس شفق چیست؟!
آه
می دانی
تمام روز له له لمس تو را داشتم
اما
فاصله مان دور
دلمان هم دور
گفتم تو را دوست دارم
نشنیدی؟
فریاد زدم از ته دل
انگار در همان دل
آه چشمانت که چونان همین شفق به سیاهی زده است
یا این گرگ و میش
بیا بازی گرگ و میش کنیم
من گرگ میشوم
تو میش باش
تو زیبا و دلنشین باش
تو فرار کن
من می دوم به سوی تو
من تو را میگیرم
تو را در آغوش می گیرم
غرق در بوسه ات میکنم
جلیقه نجات که حتما داری؟ نداری؟!
هرم دستانت مستم میکند
حالا هم مستم که چنین می نویسم
میش من
این بیشه بی وجود تو سنگزاری بیش نیست
اصلا بیا یک بازی دیگر
گردو
شکستم
گردوها
شکستیم
آه
هر چه میکنم لطافت چشمانت از یادم نمیرود
بیا و یک بوسه مرا مهمان کن
یک نوازش هم برای دل شکسته من کافیست
بیا
بیا
تمنای دستانم را بپذیر
نظرات
كجا ميري پسر اون بالا؟ نكنه رفتي بالا و نيستي؟ كجايي؟؟؟؟؟
Posted by: پريسا | August 16, 2008 12:01 PM
اين عاشقانه طعم آب دوغ خيار مي داد واقعاً؟ شايد من مزاجم ريخته به هم.
Posted by: مهديه | August 16, 2008 5:35 PM
نظرتون رو برای خانم نظرآهاری دیدم . این دو تا رو حتما بخونید تا متوجه منظورم بشید : شعر تعبیر خواب از آینه های ناگها ، قیصر امین پور ؛ و کتاب بال هایت را کجا جا گذاشتی ، عرفان نظرآهاری .
منم یه وقتایی خیلی از این عرفان خوشم میومد ، ولی با خوندن اون ها به یه واقعیتی پی بردم...
Posted by: من | August 27, 2008 4:30 PM